پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )
36
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )
همچنين اين بدسگالان به روح مهماننوازى كه جزو مقدسترين قوانين آنها ياد شده بىحرمتى كردند و ترس خدا را كنار گذاشتند ولى درعينحال ، آرزوهاى خود را از او مىخواستند كه انجام دهد . پس از غروب آفتاب صداى شليك چند تير تفنگ از دور به گوشمان رسيد . كردها برخاستند و گفتند كه « اين علامت بود » آنگاه ما را از گودالهاى هولناك از بيراهه راندند . پس از چندين ساعت راهپيمائى در تاريكى به يك مسكن تك افتاده و پرتى رسيديم كه با نزديك شدن ما درهايش باز شد . مرا تنها به اين خانه كه در خاموشى محض فرورفته بود درآوردند . براى رفع تشنگى كمى آب خواستم و ليكن ندادند . مرا در يك تالار نسبة جادار و كم روشنائى بردند و در آنجا چند نفر ديدم كه به درازاى ديوار رج كشيده و ايستادهاند . مردى در آنجا بود كه جامهاى ژنده به تن داشت بىسلاح و عمامه ، پيشانيش را بر روى دستش تكيه داده بود و به نظر مىآمد كه متفكر است و او تنها آدمى بود در آنجا كه نشسته بود . من او را در آغاز باز نشناختم . وى پاشا بود . بر چهرهاش شرمسارى نقش بسته بود با صدائى ناجور و متغير گفت كه بامداد در همان زمانى كه راه افتادى از قسطنطنيه به من فرمان رسيد كه بايد ترا دستگير كنم . اما خيالت آسوده باشد . با خونسردى به او گفتم : افندى ، من از هيچچيز نمىترسم و ليكن تو آيا در خودت پريشانى نمىبينى ؟ چنين مىانديشى كه با خيانت كيفر نخواهى يافت . نه از خدا و نه از مردم ترس ندارى ؟ تو مىخواهى مرا بكشى ؛ من آن را مىدانم ، اما آخرين سخنان مرا بشنو : ساعت كينهخواهى فرا مىرسد ! روزى خواهد آمد كه بهاى خون مرا از تو بخواهند ؛ اين خون به گردن تو آويخته است ! . اين سخنان تهديدآميز كه پاشا آن را چون غيبگوئى به نظر آورد او را دستپاچه كرد . بىگفتگو ، نتيجهء سوء قصد خود را با ترس مجسم كرد و نقشهء كشتن مرا عقب انداخت تا چند ماهى مرا در غل و زنجير زنده نگهدارد تا آبها از آسيابها بيفتد و نه قسطنطنيه و نه در ايران كسى نداند كه چه بسرم آمده است ؛ آنگاه آنچه را كه همراه من است براى